در مورد تفکر استراتژیک زیاد شنیدهایم و خیلی جاها در مورد آن صحبت میشود و خیلی از مدیران هم مدعی هستند که تفکر استراتژیک دارند. در عین حال یکی از پرتکرارترین جملههایی که از مدیرها شنیدهام این است:
«ما وقت فکر کردن نداریم، درگیر کاریم».
جالب اینجاست که دقیقاً همین جمله، نشانهی نبود تفکر استراتژیک است.
در بسیاری از سازمانها، شلوغ بودن با مفید بودن اشتباه گرفته میشود. جلسات زیاد، پیامهای کاری بیپایان، گزارشهای رنگی… اما وقتی چند ماه بعد به عقب نگاه میکنی، میبینی مسیر خیلی تغییر نکرده.
تفکر استراتژیک دقیقاً در نقطهای شروع میشود که مدیر میپذیرد:
همهی کارها ارزش یکسان ندارند و همهی تصمیمها هم همینطور.
تفکر استراتژیک یعنی دیدن «مسیر»، نه فقط «مسئله»
یکی از مثالهایی که معمولاً در کلاس زده میشود این مثال است:
دو مدیر را تصور کن که هر دو با افت فروش مواجه شدهاند.
مدیر اول میگوید:
«فروش افت کرده، پس باید فشار بیاوریم، تخفیف بدهیم، کمپین بزنیم. »
مدیر دوم مکث میکند و میپرسد:
«فروش کدام محصول؟ در کدام بازار؟ برای کدام نوع مشتری؟ و چرا؟»
تفاوت این دو نفر در اطلاعاتشان نیست؛ در نوع نگاهشان است.
تفکر استراتژیک یعنی قبل از دویدن، یکبار بایستی و جهت را چک کنی.